حسی بالاتر از دلتنگی
حسی تلخ تر از دلتنگی ست
وقتی صدایش به من می گوید
" دوستت دارم "
و نگاهش خیره در چشمان دیگری ست
حسی تلخ تر از دلتنگی ست
وقتی می گوید
تمام لحظه هایش را به یاد من خط می زند
ولی شبهایش را با دیگری مشق می کند
حسی تلخ تر از دلتنگی ست
وقتی تمام ثانیه هایم نیز عاشق یاد او هستم
ولی او . . .
حتی به گریه هایم شک می کند
می دانم همین روزا برایش تمام می شوم
شاید اگر بغضم می شکست دل تنگی آنقدر تلخ نبود . .
نظرات شما عزیزان:
.gif)
مث همیشه مطالب عالین من که لذت میبرم
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
پاسخ:سلاااام ممنون که باز اومدی عزیزدلم .ممنون تو لطف داری


و همین که برگشتی بگویم:
“دیگر نمی خواهمت گــ ــمــ ــشــ ــو”
.
.
.

پر گرفتم
حتی پرواز را هم تجربه کردم
ای کاش زودتر می رفتی . . .
.
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)

و من چه عاشقانه کاسه ی آب پشتت خالی میکردم …

این که هر بار سرت با یکی گرم باشد دلیل بر ارزش ات نیست
آنقدر بی ارزشی که خیلی ها اندازه تو هستند . . .
دانه هایی از عشق کاشتم و خوشه هایی از غم برداشتم
خیانت ، تکرار و رویش نفرت

بعضی از ادم ها با کاغذ کاهی چاپ میشوندو بعضی با کاغذ خارجی.
بعضی از آدم ها ترجمه شده اند.
بعضی از آدم ها تجدید چاپ میشوندو بعضی فتوکپی آدم های دیگرند.
بعضی از آدم ها با حروف سیاه چاپ میشوند و بعضی از آدم ها صفحات رنگی دارند.
بعضی از آدم ها تیتر دارند فهرست دارند و روی پیشانی بعضی از آدم ها نوشته اند:
حق هرگونه استفاده ممنوع و محفوظ است.
بعضی از آدم ها قیمت روی جلد دارندو بعضی با چند درصد تخفیف به فروش میرسند.
بعضی از آدم ها خط خوردگی دارندو بعضی غلط چاپی دارند.
بعضی از آدم ها باید چند بار بخوانیم تا معنی آنها را بفهمیم و بعضی را باید نخوانده دور انداخت
پاسخ:خیلی با معنی بود اورررین

و ارزش عمیق هرکسی
به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد .
و کتاب هایی نیز هست برای ننوشتن
و من اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی
که باید قلم را بکنم و دفتر را پاره کنم
و جلدش را به صاحبش پس دهم
و خود به کلبه ی بی در و پنجره ای بخزم
و کتابی را آغاز کنم که نباید نوشت

كه به غیر از گل ها از همه دلگیرم
كوله ام غرق غم است
آدم خوب كم است
عده ای بی خبرند
امها می میرند

نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که
دویدن را از یاد برده بودند.
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند
که آن را به فراموشی سپرده بودند!
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت
و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود،
دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار
می دانست!
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق
و از اشتیاق به معرفت

و هر قدر که زودباشی، دیر.
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه
فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی
و پرواز را از یک درخت.

راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود
و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
پاسخ:سلااام پگاه جان تو لینک شدی ممنون از نظرت بازم به من سر بزن